خرید بک لینک

درباره سایت

305.

امکانات وب

خارجی، خیابان، عصر، ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه از کیوسک بانک شهر بیرون آمدم. مشغول مسابقه با خودم سر بیشترین سرعتی که تا حالا با کفش پاشنه بلند دویدم، چشمم به چراغ عابر برای قرمز شدن و دست در جیب

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

ده دقیقه وقت دارم تا نه، شروع درس. وبلاگ ها رو چک می کنم. اینجا، و اونی که با دو نفر دیگه شریکی داریم. چند ماه دیگه may it be چهار ساله میشه. یعنی چهارمین عیدی که باس دستمال بردارم گوشه ها تمیز ک

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

گذشته چیزی است که او می تواند ببیند اما نمی تواند لمس کند

و هر چه که می تواند ببیند

تیره و تار و درهم است

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

Where'd you waa go, how much you waa risk...?

Something just like this

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

چه می خواهی؟ خواسته ات نمی تواند خوشبختی باشد، چرا که کسالت بار است. نمی تواند فقط عشق ورزیدن باشد، چرا که غیرممکن است. چه می خواهی؟ می خواهی زندگی ات را توجیه کنی... می خواهی به شدیدترین حالت ممکن زندگی کنی. این هم دام است و هم وجد.

پائولو کوئیلو - ساحره پورتوبلو

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

Eteal Sunshine of the Spotless Mind

موقع دیدنش یه لحظه هم فکر نکردم استاپ کنم و یه اسکرین شات برای وبلاگ بگیرم

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

دوتا دفتر شعر داشتم. وقتی از اولین تاریخی که کاغذ سیاه کرده بودم تا آخر می خوندی، شبیه یه قصه بود. مثل یه شکوفه، مثل بوی گل تو بهار. خوب بود. آره. برای من خوب بود. بقیه هم... خب، نمی دونم واقعا! شادی

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

این چیزی است که گمش کرده ایم...

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

معشوقم مرد. این را امشب فهمیدم.

از قبل می دانستم، اما فاصله هاست بین دانستن و فهمیدن. امشب خاکش کردم. نشستم کنارش و فاتحه و صلوات و ذکر مصیبت. یک دور هم مرور ذوق زدگی و در خود نگنجیدن ها و ... نه. بس است دیگر! خدایت بیامرزد که نه دردت مرا با آسودگی تنها گذاشت و نه شادی ات رخصت غرق شدن در غم را داد. خدایت بیامرزد، که تو از قضاوت من خارجی و دیگر راهی نیست، حرفی نیست... خدا نگهدار. اینجا رهایت می کنم قربانت بشوم.

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

صفحه بندی